دختر نازنینم دیشب رفتیم جشن ، عمو و زن عموت هم اومده بودن توی مسیر رفتن به سعداباد بابات دستامو گرفت و بغلم کرد و هی منو می بوسید ولی من عکس العملی نشون ندادم تا اینکه رسیدیم و بعد از جشن من وسایلم نامه ای به دخترم 2...
دختر قشنگمالان که دارم این نامه رو می نویسم دیر موقع هست من بدنمو عادت دادم ساعت 11بخوابم ولی همش دلم میخواست باهات حرف بزنم امروز من و بابات و داداشتو مامان بزرگت رفتیم هلیله توی مسیر بابات باهام سر نامه ای به دخترم 2...